تبليغاتX
دفتر دلتنگیهای من

دفتر دلتنگیهای من

بی گناه بود...

ندا.......ندای مردم ایران

نداي معصوم، نداي بيصدا، حال بيصدا فرياد كن، حال براحتي و بدون ترس از پشت ابرها دوستانت و خانواده ات و همرزمانت را ببين! ببين لشكري را كه در برابرمان صف آرايي كردند!

        دردناك بود برايم نگاه معصومانه ات، دردناك بود صدايي كه تو را فرياد ميزد، و چه آرام فقط گوشه اي را نگاه ميكردي، در پس نگاهت عشق موج ميزد، من تنفري را در نگاهت نديدم!! شايد حتي به قاتلت هم با عشق مينگريستي......................

 توان نوشتن ندارم چرا كه تمام نوشتني هايم را با هايم را با خونت نوشتي، نوشتي كه ميتوان مثل هيچكس بود، نوشتي كه ميتوان نبود و براي هميشه ماند...

                                                       Neda Agha-Soltan

 

یادت همیشه در یادهاست خواهرم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:50  توسط حانی  | 

کاش................................دریا

چه زیباست از ابی دریا گفتن و در سکوت شبهای مهتابی دل به آسمان سپردن و چه رفیق همیشه مهربانی است متنهایی که دلم را روی سپیدیهای دفتر نقاش می کنند

   

 

پنجره شبهای تنهایی را انگونه بگشا که مزرعه همیشه سبز خیالت را نظاره کنی

کاش جای ستارگان آسمان بودم  و در ظلمت شب می تابیدم  و بر خانه های بی نور ...

کاش شعله ای بودم در فانوسهای عشق در آن روز که تیرگی و سیاهی یک قصه کهنه است...

 

                        
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 3:40  توسط حانی  | 

اگـــر تنهاتریــــن تنهـــــــا شوم باز هـــــم خـــــــــدا هست

           کوچک می شوم  

 

                                                تا آبرویی نداشته باشم

 

                                                                                             که گم کنم !!!

         

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنها یی من بزرگ است

 

                             

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 2:53  توسط حانی  | 

                                                View Full Size Image

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:22  توسط حانی  | 

می دونی؟ یه اتاقی باشه گرمه گرم ، روشنه روشن ، با بوی عود.تو باشی منم باشم.کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید. تو منو بغلم کنی که نترسم ، که سردم نشه ، که نلرزم.می دونی؟ تو نشستی و تکیه ات رو دادی به دیوار.پاهاتم دراز کردی.منم اومدم نشستم پیشت.دو تا دستاتو دورم حلقه کردی و بغلم کردی.بهت گفتم : چشماتو می بندی؟گفتی : آره.بعد چشماتو بستی.بهت گفتم : برام قصه

                                            

می گی؟ تو گوشم؟ می گی : آره شروع می کنی آروم تو گوشم قصه می گی.یه قصه ی طولانی و بلند.می دونی؟می خوام رگمو بزنم.مچ دست چپمو.یه حرکت سریع ، یه ضربه ی عمیق ، بلدی که؟!ولی تو که آخه نمی دونی می خوام رگمو بزنم.چشماتو بستی،نمی بینی من تیغو از توی جیبم در میارم، نمی بینی که سریع می برم،نمی بینی که خون فواره می زنه رو سنگای سفیدنمی بینی که دستم می سوزه و لبمو گاز می گیرم که نگم آخ که تو چشماتو باز کنی و منو ببینی.تو داری قصه می گی و من دارم دستمو نگاه می کنم.دست چپمو.خون میاد ازش.خون از دستم می ریزه رو سنگا.مسیر حرکتش قشنگه حیف که چشمات بسته ست.نمی تونی ببینی.تو بغلم کردی،حس می کنی که سرد شدم،محکمتر بغلم می کنی که گرم شم،می شنوی که دارم نا منظم نفس می کشم،تو دلت می گی آخی دوباره نفسش گرفته.هرچی محکم تر بغلم می کنی،سرد تر می شم.فکر می کنی که دیگه نفس نمی کشم چشماتو باز می کنی.می بینی که من مردم.

می دونی؟ من می ترسیدم خودمو بکشم،از سرد شدن،از تنهایی مردن،از خون دیدن....وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم.مردن خوب بود.آرومه آروم.گریه نکن دیگه،من که نیستم اون چشمای خوشگلتو بوس کنم، بهت بگم اینجوری چقدر خوشگلتر شدی، بعد تو وسط گریه بزنی زیر خنده،آخه من که دیگه الان مردم ،خواهش می کنم گریه نکن....دلم می شکنه، دل روح نازکه ، نشکونش خب؟؟؟؟....

                                             

                                                  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:1  توسط حانی  | 

:))happy birthdayyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy

                       happy birthday my webloge

     وبلاگم یه ساله شد....تولدش مبالللللللللللللللللک

          

                     ..... my webloge                       

                       lonely girl......

                

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 21:2  توسط حانی  | 

×××

برای آرزوهایی که میمیرند!!

سکوتی میکنم .....

سنگین تر از فریاد...!!!

                                

                                   

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت.

خدا سكوت كرد.

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت.

خدا سكوت كرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت.

خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد.

خدا سكوت كرد.

كفر گفت و سجاده دور انداخت.

خدا سكوت كرد.

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد.

خدا سكوتش را شكست

و گفت:

عزيزم ، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.

تنها يك روز ديگر باقيست.

بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت:اما با يك روز.....با يك روز چكار مي توان كرد؟....

خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي هزار سال زيسته است.

و آنكه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد.

آنگاه سهم يك روز را در دستانش ريخت و گفت :

حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند.مي ترسيد راه برود. مي ترسيد زندگي از لابه لاي انگشتانش بريزد.

قدري ايستاد..... بعد با خودش گفت:

وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟

بگذار اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد.

زندگي را به سر و رويش پاشيد.

زندگي را نوشيد

و زندگي را بوييد.

چنان به وجد آمد كه ديد

مي تواند تا ته دنيا بدود،

مي تواند بال بزند

مي تواند پا روي خورشيد بگذارد

مي تواند.............

او در آن يك روز

آسمانخراشي بنا نكرد

زميني را مالك نشد

مقامي را به دست نياورد

اما........

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد،

روي چمن خوابيد

كفشدوزكي را تماشا كرد،

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنهايي كه او را نمي شناختند سلام كرد ،

و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد

او در همان يك روز

آشتي كردو خنديد و سبك شد.

لذت برد و سرشار شد و بخشيد.

عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد.

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:

امروز کسي در گذشت , كسي كه هزار سال زيسته بود

 

               

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:40  توسط حانی  | 

Every Day is A'ashora and everywhere is Karbala

 

از بچگی به ما گفتند هر وقت که آب می نوشی بگو: یا حسین. ولی این روزها که تا دم آب می روی و نمی نوشی، آرام بگو: یا اباالفضل 

این بیرق علمداره هنوز رو زمین نیفتاده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:2  توسط حانی  | 

19/9/68

امشب ۹دسامبر...۱۸ آذر...

ــــــــــــــــــــــــ فردا ۱۹ آذر ۱۰ دسامبر تولدمه

واسم دعا کنید........کنکور دارم امسال

                               

       ۱۸ سالم میشه......تولدم مباررررررررررررک

                        

                        me.... sad girl

امشب نیز دلم گرفته است

نمی دانم از کجا، چه چیز، چه کس

 می نشینم کنار پنجره

نسیم برگ درختان را نوازش می دهد

پنجره را می گشایم

پروانه بر روی شاخه ی بید می لرزد ، انگار او را ترسانده ام ، پرواز می کند ، دور می شود

نگاهم منتظر است... دست هایم نیز... و گیسوانم سوار بر بال نسیم ،  تمنای نوازش دارند

باز به اطراف می نگرم... انتظارم غرق در اشک ، سرازیر می شود

پس چرا نمی آید؟ چگونه او را از خدا تمنّا کنم؟ مگر چه گناهی مرتکب شده ام؟  نمی دانم

کاش پروانه را نمی ترساندم...!

               

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 20:20  توسط حانی  | 

....!!!!!!!

اي کساني که مأمور دفن من هستيد

مرا در تابوت سياهي بگذاريدتا همه بدانند سياه بخت بوده ام

دستان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند دست خالي از دنيا رفتم.

موهایم  را ااشفته بگزارید تا همگان بدانند دست نوازش بر سرم  کشیده نشده

است..................

چشمانم را باز بگزاريد تا همگان بدانند چشم انتظار از دنيارفته ام.

بر روی قبرم برف بگزارید تا با اولین طلوع خورشید اب شود و به جای مادرم برایم گریه کند

دهانم را باز بگزارید تا بدین سان همگان بدانند بزرگترین فریادم سکوت بوده است

بر سنگ مزارم بنویسید:

 

 که آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش-او زادهء غم بود و ز غم هاي جهان گشته فراموش

      TinyPic image

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:18  توسط حانی  |